تبليغاتX
کلبه مجنون
زندگی و من

پايان كجاست تا شروع را اغاز شويم

از نطفه ادم تا اغاز انسان فرسنگها رفته

هنوز از پي سالهاي رفته تاريخ

صداي ناله چيزي به نام تمدن

سرم را مي خاراند و حنجره ام را غلغلك مي شود

هنوز مي شود طعم گس برده را شنيد

دد و دامي از ادم

يا ادمياني از دد و دام

رام .. وحشي .....

سر سپرده اين و ان ..........

اب ..نان ... شهوت ....

حرص ماندن ...در جا زدن

فسيل زدگان زنگار صفت

شلاق جنون مي خورند

و پيرزنان هميشه ماسيده تاريخ

به گوش كر نو بردگان

تا بوده همين بوده را نجوا مي شوند

و باز از بهانه دان دنيا........... برده داران

خداي منشان و پيامبركان دغل پرور ..عشق باز

بتان گله ها و رمه ها يا ادمكان اهورايي نشان

عشق را چه سان در نهان ..اشكار

روانه پرده دري كنيزكان كنند ..

و غلامان هميشه در گردش عادت و اطاعت

قدح گردان هوسهاشان

پاي پايانم ارزوست ............................

وا اسفا ...بردكان برده دار در اين خيل حماقت

سماجت نعل مي كنند

مي اموزند خر سواري به اولادكان

تا پاي چوبين جهل و بي خبري

ميخهايش در زمين خوب ريشه كند ..سخت ..

و خروار خروار ادم

در كش و قوس فسمت و تقدير

ماه و ستاره جبر و اختيار

مغز ببافند.............

و انديشه هاي نخ نمايشان

به ريش تاريخ تا بيخ قهقه زند ..............

و نسل به نسل

قرن به قرن ادم

وام دار عادت ماهيانه كه نه ....

ساليانه كه نه .....................................

در طول و عرض قدش ...

برده در اندازد

و برده دار چموش بد مستي زين كند

و چهار نعل سرها از پي زمان سنگواره سازد

و دريغ از كور سويي كه پاي پايان باشد كه نه ..خط پايان باشد ............

اري انسان اينسان قرن هاست

پاي در غرض ..سر در هوا ..

شهوت نان را عطش گشته ..

ادم را يدك مي كشد

و ادميت را صورتكي در دست ..

و اري ..............................

اينسان انسان همنوع را افسار بسته

خر مراد ميراند

يا نردباني از خريت...

كه با پاي ادم طي شد.. يا ميشود ........

هيهات بر كوچك خران خر سوار

و صد و هزار هيهات بر بزرگ خران خوش خرام شلاق نشان

پاي پايانم ارزوست .............................................

زياد ................................................................

پاي پايانم ارزوست تا لنگ لنگان خود را بياغازم

انسوي پاي خسته دل ..سر ...سرك كشم

كمي انطرفتر دور از جهل دور از غوغا

دور از ادم پي ادم ................

دور از خاك و تن و من

كمي انسوتر از خرقه عادت ..

پوستين كپك فام و خشك مزاج تكرار

سويي افكنم .......

با اني عشق ...اني فكر ....

انديشه اي سازم ....خوب ..خوب ..پر از من و او ...بي هيچكس ....

انجا كه ديگر همه ادم

گله ادم نباشد

...............هر انسان يك انسان..................

اري پايانم ارزوست ..

قدري براي فرزندانم تا بدانند كه ندانند كجاست

پاي پايانم ارزوست

تا ..مادران تجدد پاي ..

...........كودكم طرحي نو درانداز را..................

لالايي فردا كنند .....

روز پيداست ...

پاي پايان رفتنم ارزوست ..

هسته هاي عشق شكافتند

مغز دانه هاي ادم به بار نشست ...

ميمونكان كنج انزوا كز كردند

بهشت فروشان دغدغه دار ....

كلاه غيرت تا به پاي بردند

و ادميت بي هيچ

قيد و بند و قهرمان

راه را تا خروج ..

از رحم تنگ اجحاف

زر و تزوير ..

رمه و رمه دار

تا حق ادميت ............................

طي كرد .........................................

و انسان اينسان به دنيا امد در روزي دگر

با اني فكر ................

اني عشق ...............

...............و اينك بهشت عريان شد......................

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 12:23  توسط فرامرز ارمان | 

فكر ميكنيم كه بهترينيم  چون هميشه حق به جانبيم

همه رو به تغيير کردن دعوت مي كنيم

اما اگه يه نفر به ما بگه بالاي چشمت ابرو

مي خواييم درجا منفجر بشيم چون ما هيچ مشكلي نداريم  

براي همه هدف تعيين مي كنيم

 ولي خودمون از بي هدفي داريم پرپر مي زنيم

براي همه مردم توي هر زمينه اي نسخه مي پيچيم  الا خودمون

وقتي توي زمين زندگي توپ زير پاي حريفه از قانون صحبت مي كنيم

اما همين كه توپ زير پاي ما افتاد

اصلا نمي دونيم قانون رو با كدوم ق مي نويسن

از عشق و وحدت قلبها دم ميزنيم

 اما جاي جاش كه برسه خود خواه ترين عالميم

توي خلوت خودمون كلي گناه و زشت كاري هاي ريز و درشت داريم

 ولي به مردم كه ميرسم معلم اخلاق ميشيم

همه رو به شادي دعوت مي كنيم وبه خوش خلقي

اما براي يه ثانيه هم تحمل اخلاق گند خودمونو نداريم

تا وقتي سيم زندگيمون به جايي وصل نيست

چنان خودمونو عاشق مرگ و رها يي از اين زندگي نشون مي ديم 

كه يكي ندونه ميگه اين عارف در دمي از دنيا خواهد رفت

اما همچي كه ارتباط وصل شد

از هر كسي به زندگي كه نه به زنده بودن حريص تريم

خيلي جالبه توي منفعت طلبي شهره شهريم

اما همه جا جار ميزنيم اي مردم قناعت  قناعت

وجالبتر اينكه  توي اين بيغوله اباد

بعضي ها كه  خدا رو چه عرض كنم

توي شناخت خودشون هم مثل چي ميگن تو ي گل موندن

سوار بر احساسات يه مشت عوام بدبخت

جوري وانمود ميكنن

كه انگار همين چند دقيقه پيش داشتن   تلفني با خدا  حرف مي زدن

بگذاريم و بگذريم به قول قديمي ها

خيلي دلم مي خواد براي يك بار هم كه شده خودم باشم

خود خودم................................................................

شايد توي همين نزديكي ها يه سري به خودم بزنم

اگه شما هم دوست داشتين بياييد

جا براي همه هست

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 15:8  توسط فرامرز ارمان | 

گفتی بیا  تا من

 

امدم تا تو

 

رهایم کنی

 

باز میروم تا من 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 2:35  توسط فرامرز ارمان | 

  به نام خداوند بخشنده مهربان

ما این قرآن عظیم ا لشان را در شب قدر نازل کردیم

و چه تو را به عظمت این شب آگاه تواند کرد

شب قدر از هزار ماه بهتر و بالاتر است

در این شب فرشتگان و روح به اذن خدا

 بر (امام عصر )از هر فرمان ودستور الهی

نازل می گردند

این شب رحمت و سلامت و تهنیت است تا صبحگاه

 

   قدری قدرم آرزوست 

خان کیست و خانه کجاست

قدر ی از قدر  افرینش را یاور باش

قطار زمان گویی لحظه ها  از قلب تاریخ

 و نفسی از نفس ساعت  می رباید

در عبور از خودم  ما را میبینم  وارفته از خود

در چندش غریبانه تن 

 در بی صدایی اغوش تنهایی را نظاره گر گشته

و  زنجیر  ورق پاره های عمر 

که  با باد عدم یک به یک میروند  و رفتند

خان کیست و خانه کجاست

گویی ادمیت به قیمت یک تعارف

میوه  ممنوعه را عبور از خط قرمز گشت

و آتش کین  که از آستین تکبر  یک نه  امد

دیگر بار عزازیل به زانو نشسته از پس  وهم و فریب

خون فرزندان  ادم را بر   ندامت گاه اتش  نشانه  رفته

و وا فریاد   از بی فریادی مان   یا   از بی فردایی مان

 قدری قدرم آرزوست

خان کیست و خانه کجاست

قدر ی از قدر  افرینش را یاور باش

 اما  باز معلم  (پدر)   با لوح  سر مشق کو له بار افکند

 جا مانده ها  از پس  شناسنامه انسان

فرا می خواند با عشق

خان کیست و خانه کجاست

قدر ی از قدر  افرینش را یاور باش

و باز نیم نگاهی در خود

از اعماق خواب آلود انسان به یغما رفته

آدمیت را هوس می شوم

 شب    سکو ت      من     سبو      امشب

(قدر )

از خان   جرعه ای عشق    قدری ادم

و از خانه  راه   خواهم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 0:41  توسط فرامرز ارمان | 

دل . عشق . شب . روشنایی . جاده . تنهایی .

 رفتن . سایه. عاشق . معشوق . بی کسی .

 یار . دلبر

. دلشکسته. مهربانی. .غریب. غربت. حریم.

شمع. گل.

پروانه. موج. دریا. صحرا. کویر. ردپا. شب. سکوت .

ستاره.

 مهتاب. وفا. مستی. ساز. اوا. نوا.قاب عکس. دوستی

. خیانت . مهربانی. جنگل . کاجستان.

 بیابان. قبر.

 اقیانوس. خورشید. رخ. قلب. روح. ماه. دریاچه.

 ساعت. زنجیر. سیب. یاس. شکوفه. کتاب. قلم

. لوح. اغاز. پایان. بی انتها. پر پرواز .

  و دیگر واژه هایی که هر روز از ذهن هر انسان

سرمست ومجنونی میگذرد

 همه حکایت از گم شده ای

 دارد که  نمی داند

او را باید در کدامین فکر خسته خیال

 جستجو کند اویی که از اصل خویش وامانده

و از مامن

 دستان پدر محروم گشته

 سراغ از اصل خویش میگیرد

 و خود بی خبر از همه جا که هر لحظه اصلش با وی

بوده است. اینک صاحب اغوش گشوده فرزندان را فرا

میخواند چه انهایی را که دم به دم با او بوده اند 

 و چه انها که در گم گشتگی واژه ها و عبارات

 در اوهام و افکار نخ نما تنها خیال داشته اند

 که با او بوده اند همه را یکجا

با چشم رمضانیش نوازش میکند

. دروازه های اسمان تا بلندای بهشت بال و پر گشوده

 بر قدوم وارثان جا مانده از اصل خویش بانگ میزنند

 این خان و خانه را صاحبخانه برایتان گسترده است

تا نسل خداییتان همچنان برقرار و خوش یمن بماند

 و این صدای اوست که طنین انداز وجود است

 که انسان تا انسان اوج گیرد  

شکوفه باران رمضان

بر خوش نشینان خانه دوست خوش باد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 5:4  توسط فرامرز ارمان | 

افق نگاه را مي كاوم

در شرقي ترين طلوع

سكوت را جستجو ميكنم

انگار در خودم تو را مي يابم

تو كه چون او و اويي كه چون ما

زار و نزار در التهاب لحظه گداخته شده

از انسان سراغ انسان را ميگيرم

از گله ها و رمه ها سراغ ادم را ميجويم

از انگاره هاي بي انگار

از سبد سبد غرور و نخوت  اني

پشتم به قلبم تكيه زد

از قرون واعصار  اعجاب 

 زمانه دگر گونه ناز و خرامش

زنگ شتران بامقدار  بي مقدار كالا

هنوز هم جاده هاي ابريشم و مخمل و برد يماني

جاده هاي حرير و زربفت هاي كاروانيان

به دل چنگ ميزند  ..اه..

اه از اهمان فرياد

فغان از رنگ بازان  رنگ فروش  رنگين كلاه

كه چونان عشق را

زير بازارچه  فريباي گلگون سرشت

به اندك درمي

به تيز نگاهي غرق در شهوت من

بد مي بازند

همه جا همه بازارها

گرم كسب  جوشان از سود

سود حرام پرور

حرام پرور و عريان از مغز

مغز سر كه نه .....دل

ودل هاي سنگ پرور  از جنس مقياس

اه كه ادميت  حلال شد گوشتش

وسرش و معراجش  به باد كاشتند

و طوفان ها درويدند

با صد ادا و اطوار

طومارهاي دست نگاشته  از  من   من

از  كوه   كوه   من 

 اقيانوس هاي خود سوزي   

ابش بي خبري

جزيره هاي لخت تهوع را

رقم شدند

و وا مصيبتا

به ان خاك

 كه اول بار اسمش ادم شد 

اما  اينك باز  اشارتي  از دور

فرياد غريو  از جنس پدر

از كوچه پس كوچه هاي  كاه گل نشان

عرق كرده 

 با نم باران به رقص نشسته

از ترنم زيباي قدم

قدمي از قدوم  ادم را  فرياد شده است

اري  كسي مي ايد

نامش  مرام

مرامش دل

دلش عشق

عشقش  جاودان

جاودانيش هفت پله بالاتر

از ما  كه نه از خاك

خاك را به بازي گرفته

و ادم را نشانه

بيا كه صخره هاي كويري چاك چاكم

وخس خس سینه زنگار نشانم

له له جرعه اي كه نه قطره اي

از شراب ادم شدن را هوس گشته

خوش باد قدومت

قدومت خوش باد

و باد خوش قدومت

به سينه هامان

ناز باد  و شاد باد و ياد  باد

اي عطر گل ياس

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 20:52  توسط فرامرز ارمان | 

 

شا ید پایان نباشد

 بن بست سرکش ما

شاید جنون نباشد

این شعر بت پرستی

شاید که در شب ما

روزی دگر نباشد

شاید پس سپیده

غولی دگر دراید

دست پدر در اینجا

شاید که شعر ما را

بتازد و نخواند

اگرچه وقت باشد

شاید که یادمانها

عصر دگر ببوسد

شاید کسی نباشد

تلنگر غزلها

انگاره ای  چو مادر

شاید دگر نپاید

شاید که مست گیرند

نخورده مست ها را

شاید که هست باشد

پیغام عقل مجنون

شاید که عاشقیها

هرگزجگر نباشد

خون لخته ای به ماهی

از ما و کس دراید

شاید یخان قطبی

از رگ ما بجوشد

خوننامه دل ما

از رنگ غیض موسی

از بس چرا چراها

یونس ما دگر بار

از کام دل گرفتن

نهنگها دراید

گفتم بهانه ای کو

بهانه ها سرامد

ترانه های لیلی

از ما و من درامد

عشق نفس بریده

در لحظه ای برامد

از ما ومن به جامی

از سر ما درامد

از گوشه خیابان

پژواک عشق بازی

در کنجک اطاقی

از سرمان پس امد

 

به گوشه ای نهادیم

اسرار عشق و مستی

تن به غلط سپرده

تا راست ها درایند

میمونکان رسیدند

با صد ادا و اطوار

شعر خدا پرستی

با هر نفس نشاندند

مترسکان بی رنگ

رنگ دلی ستاندند

رنگ سری نهادند

سهراب وچشم شسته

از قبرها پریدند

جور دگر به دنیا

طعم گلی قرمز

شبدر بی تفاوت

چشیدند و پریدند

کوچک سران سردار

 هر کوچه ای رسیدند

تفسیر ها دریدند

تعبیرها نشاندند

مادر دلم که مغزم

 دیگر نفس کم امد  

از بس که حجم این دل

در سینه ها کپیده

از دوستان قدیمی

به عطرک نسیمی

ندایی ونوایی

با رقص قاصدک ها

 نیامده هنوزم

 مرد دلم هوس کو

اندک اشاره ای باش

اندک جرقه ای باش

هیمه ما که تر نیست

انقدر که صبر کردیم

تا اسب پیشتازی

بهر خدا دراید

شاید که باید ما

عیسی ما دراید

از روم یا به کوفه

ان را دگر ندانم

تنها و یک اشاره

این را فقط خواهم

 هر جا به هر چه هستی

قدری کمی

 ذغالی

گیرا اب ندیده

بر خرمنم بیاور

هوایی اتشم  

باشد که چشم مارا

بار دگر بسوزد

تا گر باز مارا

به جرم میگساری

بار دگر ربودند

این بار این دل ما

هرگز دگر نسوزد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 2:19  توسط فرامرز ارمان | 

پروردگارا

خود را تقدیم تو می دارم 

بامن کن واز من ساز

انچه خود اراده کنی

از اسارت نفس رهایم کن

تا انجام اراده ات را بهتر بتوانم

مشکلاتم رابگیر

تاپیروزی بر انها شاهدی باشد

 برای کسانی که با قدرت تو 

 عشق تو

و راه تو

یاریشان

خواهم داد

باشد

 که همیشه بر اراده ات گردن نهم 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 5:40  توسط فرامرز ارمان | 

شنیده بودم

انسان تنها با عبور از (امیزشهای جنسی )

می تونه عقل سازنده و رو به تکامل خودشو

گسترش بده 

 و البته عبور از جنس {اشباع شدن} {پر شدن } 

{سرریز شدن}

و اگه کسی بتونه به این مرحله برسه

 نقاطی در وجودش روشن میشه

که هیچکس نمیتونه بفهمه

 مگر کسیکه عبور کرده نه کسیکه عدول کرده

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 1:25  توسط فرامرز ارمان | 

تا حالا فکر کردین اگه کفش ادم تنگ باشه

نمی تونیم قدم از قدم برداریم

 وبرعکس اگه گشادم باشه همینطور

وقتش نرسیده به کفشهای

ارزوهامون

دقیقتر نگاه کنیم

   

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 20:23  توسط فرامرز ارمان | 
 
>