![]() |
![]() |
|
| زندگی و من |
سالیان می گذرند نشسته بر الاکلنگ عقربه ها عمر می ساییم دیروزمان به عشق امروز فسرد امروزمان به نام فردا پژمرد به دنبال این و ان .اب و نان .و تا قسمتی فکر ریشم سفید شد چون گیس زن همسایه من در حسرت نگاه الوده به اندیشه زن همسایه در اعجاز سقاخانه های بی فکری اخر زن تا کی عقل زیر پا چهار نعل سفید میکنی فرزندانت را به دنبال هزار و اندی سال پیش به اسم این و ان دخیل شد مغزت زنجیر گشت پایت و درایتت در لجن زار خرافه و اسفند گندید شاید بوی تعفن اندیشناکش مشاعرت را بیازارد ترا به خدا ذره ای از افریدگار را تفکر باش ....................................... فرزندت چون عقل بی مثالت در دامان بی هیچی تو در سالهای دود و دم و تفنگ بی هیچ سلاح پا بر مین گذاشت چون تو گفتی که انطرف مادر در اغوشت گیرند سپهسالاران ارم وای بر تو ...وای بر مغزت .. و اندیشه ات که فضای ادمیتت را الود ..... تو بودی که گلواژه های جوانی را با سر خالی تر از همیشه ات از جوانت دریغ کردی و با اب پشت پایی راهی ندانم کجایش کردی او رفت به کجا نه من دانم نه تو اما این فاش گویمت که جان صد پاره در چاه نذر و نذوراتت برد شاید در این سفیدی سر و صورت ایام را بار دیگر تعمق شویم ...................................... جهان با ذرات اتم عجین .. لحظه ها در چنگ ابر مردان نکته سنج و ما با زنجیر و طبل و کاه گل .. سیاه پوشان غم باد زده زندگی وعقل و عشق پس زده ... جنازه های دوران را به سوگ نشته ایم و ای کاش بر مصیبت واپس گراییمان چله ماتم می گرفتیم گریه بر بت ها کنیم و انا الحق را فریاد شویم و اینسان یکتا پرستی را زمزمه گر دنبال نعش های اسطوره شیر از سالهای پیشین می مکیم عقل رها کرده ..افسار ذهن بریده گریبان اندیشه را چاک چاک کردیم سر با تیغ خریت شکاف زده تا عمق اسف الاسافلین و هر روز چون گوسفندکانی رام دور و بی قرار از ادم بدنبال هی هی چوپان پارس سگان گله را عشق میشویم ................................................... ثم بر زمین کوبیم و سرمست از حماقت جهالت رادر اغوش بوسه باران کنیم ینجه حرف اول و اخر ماییم ..می بلعیم و از سخن دان معرفت شخصی مان پشکل هدایت می بافیم و وااسفا بر گمراهان همیشه در کج راهی سفلگان تربیت ..ریش سفیدان تا ناف قبایل عاری از عقل ..خالی از عشق خود فرو میروند هردم در تاریکستان حیوانیت و فرو می خورند هر ان جاهلان نشان دار عالم گله ها و رمه ها ی بی زنجیر چوپان پرست را .................................................. تا خرخره پا در پهن زار پو چستان ثم بکم نشان در اوهام خود در دشتی از گل و ریحان بینند داعیه داران گل و مشک و عنبر هر دم از بوی دنیا نالند و گلهای خط مستقیم توهم را با چماق زر و زور و تزویر و جهالت به مردمان هدیه می کنند تا انان هم جاده طویله گیرند و به خرستان همیشه در سکوت راه یابند ........................................... سالهاست در خود گندیده ام از همجنسانم ... ادمکانی که انگار در گورستان عدم دنیا آیند و در نیستی اباد سفلگی و بردگی و چوپان لیسی سنگ قبر بوسند ........................................... قرن هاست گروه گروه از فرزندان ادم شفیره شکافتند فارغ از هر من و ان دور از هر دجال فسیل زده انطرف تر از دیوار میمونکان تقلید هوای پاک و زلال عقل و عشق به ریه ها بردند قله ادم فتح کردند و بردگی ادم از ادم را به سخره نشستند تا بی نهایت ..... اما کمی اینسوتر در اینجای تاریخ مردمکان شتر معرفت رم می دهند هر دم و دمادم کلاه نمدی به سر محکم می کنند با سران بی سر مهر می سایند و پیشانی ریا تیز میکنند و دنیا را از بیضه تا نطفه هایش تفسیر و تاویل کنند و تعبیر را تکمیل .... و نسخه جهنم بر همگان پیچند و وعده چشیدن تبرک زقوم بر ما خط نشان کنند و خود را هر ان از شاخه های طوبی اویزان بینند و دم به دم از لبخند خدا ذوق مرگ شوند.... و وا اسفا بر گمراهان همیشه در کج فهمی سفلگان بی هویت ..داعیه داران تر بیت خالی از عشق ..عاری از عقل ... ........................................... شب از نیمه گذشت تار مو یی دیگر سپید گشت از تماشا .... تا چند صبایی دیگر سوسو یی نور حرمت شب خواهد شکست و درخشندگی مزین سیاهی خواهد شد انسانهای دیار افلاکی ام ....شاید .. شاید در این روز مغز هاشان به بار نشیند پلاس عادت و تقلید و بت پاره کنند چوپانان را رم دهند رم دادنی از شور که نه از سر تا سر شعر و شعور .. پوستین بیاندازند از حجمه داغ شفیره ازاد گردند و بوی عشق و عقل و ادم و خدا را... دور از هر دوره گرد دین فروشی چاپلوسی و مکاری بی عقلی و نسناسی.. استنشاق کنند تا مزر هبوط ادم از چنگال ادم و فرا گستر کنند خردمندی و گرانقدری را جاده اندر جاده تا هم ما و هم همه پایپوش ها ور کشیم در عبور از واماندگی تاریخ برگهای گرگ ادم ادمست از بیخ این کتاب بر کنیم غبار از ادم بر گیریم تا انسان رخ نماید و راه خدا بی هیچ بتی اغاز گردد تا خدا
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 1:25 توسط فرامرز ارمان |
|
پايان كجاست تا شروع را اغاز شويم و اري ..............................
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 12:23 توسط فرامرز ارمان |
|
|
فكر ميكنيم كه بهترينيم چون هميشه حق به جانبيم همه رو به تغيير کردن دعوت مي كنيم اما اگه يه نفر به ما بگه بالاي چشمت ابرو مي خواييم درجا منفجر بشيم چون ما هيچ مشكلي نداريم براي همه هدف تعيين مي كنيم ولي خودمون از بي هدفي داريم پرپر مي زنيم براي همه مردم توي هر زمينه اي نسخه مي پيچيم الا خودمون وقتي توي زمين زندگي توپ زير پاي حريفه از قانون صحبت مي كنيم اما همين كه توپ زير پاي ما افتاد اصلا نمي دونيم قانون رو با كدوم ق مي نويسن از عشق و وحدت قلبها دم ميزنيم اما جاي جاش كه برسه خود خواه ترين عالميم توي خلوت خودمون كلي گناه و زشت كاري هاي ريز و درشت داريم ولي به مردم كه ميرسم معلم اخلاق ميشيم همه رو به شادي دعوت مي كنيم وبه خوش خلقي اما براي يه ثانيه هم تحمل اخلاق گند خودمونو نداريم تا وقتي سيم زندگيمون به جايي وصل نيست چنان خودمونو عاشق مرگ و رها يي از اين زندگي نشون مي ديم كه يكي ندونه ميگه اين عارف در دمي از دنيا خواهد رفت اما همچي كه ارتباط وصل شد از هر كسي به زندگي كه نه به زنده بودن حريص تريم خيلي جالبه توي منفعت طلبي شهره شهريم اما همه جا جار ميزنيم اي مردم قناعت قناعت وجالبتر اينكه توي اين بيغوله اباد بعضي ها كه خدا رو چه عرض كنم توي شناخت خودشون هم مثل چي ميگن تو ي گل موندن سوار بر احساسات يه مشت عوام بدبخت جوري وانمود ميكنن كه انگار همين چند دقيقه پيش داشتن تلفني با خدا حرف مي زدن بگذاريم و بگذريم به قول قديمي ها خيلي دلم مي خواد براي يك بار هم كه شده خودم باشم خود خودم................................................................ شايد توي همين نزديكي ها يه سري به خودم بزنم اگه شما هم دوست داشتين بياييد جا براي همه هست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اسفند 1386ساعت 15:8 توسط فرامرز ارمان |
|
|
گفتی بیا تا من
امدم تا تو
رهایم کنی
باز میروم تا من
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 2:35 توسط فرامرز ارمان |
|
|
به نام خداوند بخشنده مهربان ما این قرآن عظیم ا لشان را در شب قدر نازل کردیم و چه تو را به عظمت این شب آگاه تواند کرد شب قدر از هزار ماه بهتر و بالاتر است در این شب فرشتگان و روح به اذن خدا بر (امام عصر )از هر فرمان ودستور الهی نازل می گردند این شب رحمت و سلامت و تهنیت است تا صبحگاه قدری قدرم آرزوست خان کیست و خانه کجاست قدر ی از قدر افرینش را یاور باش قطار زمان گویی لحظه ها از قلب تاریخ و نفسی از نفس ساعت می رباید در عبور از خودم ما را میبینم وارفته از خود در چندش غریبانه تن در بی صدایی اغوش تنهایی را نظاره گر گشته و زنجیر ورق پاره های عمر که با باد عدم یک به یک میروند و رفتند خان کیست و خانه کجاست گویی ادمیت به قیمت یک تعارف میوه ممنوعه را عبور از خط قرمز گشت و آتش کین که از آستین تکبر یک نه امد دیگر بار عزازیل به زانو نشسته از پس وهم و فریب خون فرزندان ادم را بر ندامت گاه اتش نشانه رفته و وا فریاد از بی فریادی مان یا از بی فردایی مان قدری قدرم آرزوست خان کیست و خانه کجاست قدر ی از قدر افرینش را یاور باش اما باز معلم (پدر) با لوح سر مشق کو له بار افکند جا مانده ها از پس شناسنامه انسان فرا می خواند با عشق خان کیست و خانه کجاست قدر ی از قدر افرینش را یاور باش و باز نیم نگاهی در خود از اعماق خواب آلود انسان به یغما رفته آدمیت را هوس می شوم شب سکو ت من سبو امشب (قدر ) از خان جرعه ای عشق قدری ادم و از خانه راه خواهم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مهر 1386ساعت 0:41 توسط فرامرز ارمان |
|
|
دل . عشق . شب . روشنایی . جاده . تنهایی . رفتن . سایه. عاشق . معشوق . بی کسی . یار . دلبر . دلشکسته. مهربانی. .غریب. غربت. حریم. شمع. گل. پروانه. موج. دریا. صحرا. کویر. ردپا. شب. سکوت . ستاره. مهتاب. وفا. مستی. ساز. اوا. نوا.قاب عکس. دوستی . خیانت . مهربانی. جنگل . کاجستان. بیابان. قبر. اقیانوس. خورشید. رخ. قلب. روح. ماه. دریاچه. ساعت. زنجیر. سیب. یاس. شکوفه. کتاب. قلم . لوح. اغاز. پایان. بی انتها. پر پرواز . و دیگر واژه هایی که هر روز از ذهن هر انسان سرمست ومجنونی میگذرد همه حکایت از گم شده ای دارد که نمی داند او را باید در کدامین فکر خسته خیال جستجو کند اویی که از اصل خویش وامانده و از مامن دستان پدر محروم گشته سراغ از اصل خویش میگیرد و خود بی خبر از همه جا که هر لحظه اصلش با وی بوده است. اینک صاحب اغوش گشوده فرزندان را فرا میخواند چه انهایی را که دم به دم با او بوده اند و چه انها که در گم گشتگی واژه ها و عبارات در اوهام و افکار نخ نما تنها خیال داشته اند که با او بوده اند همه را یکجا با چشم رمضانیش نوازش میکند . دروازه های اسمان تا بلندای بهشت بال و پر گشوده بر قدوم وارثان جا مانده از اصل خویش بانگ میزنند این خان و خانه را صاحبخانه برایتان گسترده است تا نسل خداییتان همچنان برقرار و خوش یمن بماند و این صدای اوست که طنین انداز وجود است که انسان تا انسان اوج گیرد شکوفه باران رمضان بر خوش نشینان خانه دوست خوش باد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 5:4 توسط فرامرز ارمان |
|
|
افق نگاه را مي كاوم در شرقي ترين طلوع سكوت را جستجو ميكنم انگار در خودم تو را مي يابم تو كه چون او و اويي كه چون ما زار و نزار در التهاب لحظه گداخته شده از انسان سراغ انسان را ميگيرم از گله ها و رمه ها سراغ ادم را ميجويم از انگاره هاي بي انگار از سبد سبد غرور و نخوت اني پشتم به قلبم تكيه زد از قرون واعصار اعجاب زمانه دگر گونه ناز و خرامش زنگ شتران بامقدار بي مقدار كالا هنوز هم جاده هاي ابريشم و مخمل و برد يماني جاده هاي حرير و زربفت هاي كاروانيان به دل چنگ ميزند ..اه.. اه از اهمان فرياد فغان از رنگ بازان رنگ فروش رنگين كلاه كه چونان عشق را زير بازارچه فريباي گلگون سرشت به اندك درمي به تيز نگاهي غرق در شهوت من بد مي بازند همه جا همه بازارها گرم كسب جوشان از سود سود حرام پرور حرام پرور و عريان از مغز مغز سر كه نه .....دل ودل هاي سنگ پرور از جنس مقياس اه كه ادميت حلال شد گوشتش وسرش و معراجش به باد كاشتند و طوفان ها درويدند با صد ادا و اطوار طومارهاي دست نگاشته از من من از كوه كوه من اقيانوس هاي خود سوزي ابش بي خبري جزيره هاي لخت تهوع را رقم شدند و وا مصيبتا به ان خاك كه اول بار اسمش ادم شد اما اينك باز اشارتي از دور فرياد غريو از جنس پدر از كوچه پس كوچه هاي كاه گل نشان عرق كرده با نم باران به رقص نشسته از ترنم زيباي قدم قدمي از قدوم ادم را فرياد شده است اري كسي مي ايد نامش مرام مرامش دل دلش عشق عشقش جاودان جاودانيش هفت پله بالاتر از ما كه نه از خاك خاك را به بازي گرفته و ادم را نشانه بيا كه صخره هاي كويري چاك چاكم وخس خس سینه زنگار نشانم له له جرعه اي كه نه قطره اي از شراب ادم شدن را هوس گشته خوش باد قدومت قدومت خوش باد و باد خوش قدومت به سينه هامان ناز باد و شاد باد و ياد باد اي عطر گل ياس |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 20:52 توسط فرامرز ارمان |
|
|
شا ید پایان نباشد بن بست سرکش ما شاید جنون نباشد این شعر بت پرستی شاید که در شب ما روزی دگر نباشد شاید پس سپیده غولی دگر دراید دست پدر در اینجا شاید که شعر ما را بتازد و نخواند اگرچه وقت باشد شاید که یادمانها عصر دگر ببوسد شاید کسی نباشد تلنگر غزلها انگاره ای چو مادر شاید دگر نپاید شاید که مست گیرند نخورده مست ها را شاید که هست باشد پیغام عقل مجنون شاید که عاشقیها هرگزجگر نباشد خون لخته ای به ماهی از ما و کس دراید شاید یخان قطبی از رگ ما بجوشد خوننامه دل ما از رنگ غیض موسی از بس چرا چراها یونس ما دگر بار از کام دل گرفتن نهنگها دراید گفتم بهانه ای کو بهانه ها سرامد ترانه های لیلی از ما و من درامد عشق نفس بریده در لحظه ای برامد از ما ومن به جامی از سر ما درامد از گوشه خیابان پژواک عشق بازی در کنجک اطاقی از سرمان پس امد به گوشه ای نهادیم اسرار عشق و مستی تن به غلط سپرده تا راست ها درایند میمونکان رسیدند با صد ادا و اطوار شعر خدا پرستی با هر نفس نشاندند مترسکان بی رنگ رنگ دلی ستاندند رنگ سری نهادند سهراب وچشم شسته از قبرها پریدند جور دگر به دنیا طعم گلی قرمز شبدر بی تفاوت چشیدند و پریدند کوچک سران سردار هر کوچه ای رسیدند تفسیر ها دریدند تعبیرها نشاندند مادر دلم که مغزم دیگر نفس کم امد از بس که حجم این دل در سینه ها کپیده از دوستان قدیمی به عطرک نسیمی ندایی ونوایی با رقص قاصدک ها نیامده هنوزم مرد دلم هوس کو اندک اشاره ای باش اندک جرقه ای باش هیمه ما که تر نیست انقدر که صبر کردیم تا اسب پیشتازی بهر خدا دراید شاید که باید ما عیسی ما دراید از روم یا به کوفه ان را دگر ندانم تنها و یک اشاره این را فقط خواهم هر جا به هر چه هستی قدری کمی ذغالی گیرا اب ندیده بر خرمنم بیاور هوایی اتشم باشد که چشم مارا بار دگر بسوزد تا گر باز مارا به جرم میگساری بار دگر ربودند این بار این دل ما هرگز دگر نسوزد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 2:19 توسط فرامرز ارمان |
|
|
پروردگارا خود را تقدیم تو می دارم بامن کن واز من ساز انچه خود اراده کنی از اسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات را بهتر بتوانم مشکلاتم رابگیر تاپیروزی بر انها شاهدی باشد برای کسانی که با قدرت تو عشق تو و راه تو یاریشان خواهم داد باشد که همیشه بر اراده ات گردن نهم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مرداد 1386ساعت 5:40 توسط فرامرز ارمان |
|
|
شنیده بودم انسان تنها با عبور از (امیزشهای جنسی ) می تونه عقل سازنده و رو به تکامل خودشو گسترش بده و البته عبور از جنس {اشباع شدن} {پر شدن } {سرریز شدن} و اگه کسی بتونه به این مرحله برسه نقاطی در وجودش روشن میشه که هیچکس نمیتونه بفهمه مگر کسیکه عبور کرده نه کسیکه عدول کرده
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 1:25 توسط فرامرز ارمان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
در جستجوی زمان از دست رفته نبض عشق آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| پیوندها |
|
شبستانه(محمدخانی) یک سبد ترانه عشق و خدا عروس آرزوهای من مهتاب عاشق کوچولو رضا النا نیلوفر فاطمه عاشق دل تنگ نبض عشق بردیا شهروز بهرامی شیرین تر از عسل گروه عشق بوی گندم ارزو علیرضا کیا طاهری |
|
RSS
|