تبليغاتX
کلبه مجنون - سوز دل از نسل حالا
زندگی و من

 

شا ید پایان نباشد

 بن بست سرکش ما

شاید جنون نباشد

این شعر بت پرستی

شاید که در شب ما

روزی دگر نباشد

شاید پس سپیده

غولی دگر دراید

دست پدر در اینجا

شاید که شعر ما را

بتازد و نخواند

اگرچه وقت باشد

شاید که یادمانها

عصر دگر ببوسد

شاید کسی نباشد

تلنگر غزلها

انگاره ای  چو مادر

شاید دگر نپاید

شاید که مست گیرند

نخورده مست ها را

شاید که هست باشد

پیغام عقل مجنون

شاید که عاشقیها

هرگزجگر نباشد

خون لخته ای به ماهی

از ما و کس دراید

شاید یخان قطبی

از رگ ما بجوشد

خوننامه دل ما

از رنگ غیض موسی

از بس چرا چراها

یونس ما دگر بار

از کام دل گرفتن

نهنگها دراید

گفتم بهانه ای کو

بهانه ها سرامد

ترانه های لیلی

از ما و من درامد

عشق نفس بریده

در لحظه ای برامد

از ما ومن به جامی

از سر ما درامد

از گوشه خیابان

پژواک عشق بازی

در کنجک اطاقی

از سرمان پس امد

 

به گوشه ای نهادیم

اسرار عشق و مستی

تن به غلط سپرده

تا راست ها درایند

میمونکان رسیدند

با صد ادا و اطوار

شعر خدا پرستی

با هر نفس نشاندند

مترسکان بی رنگ

رنگ دلی ستاندند

رنگ سری نهادند

سهراب وچشم شسته

از قبرها پریدند

جور دگر به دنیا

طعم گلی قرمز

شبدر بی تفاوت

چشیدند و پریدند

کوچک سران سردار

 هر کوچه ای رسیدند

تفسیر ها دریدند

تعبیرها نشاندند

مادر دلم که مغزم

 دیگر نفس کم امد  

از بس که حجم این دل

در سینه ها کپیده

از دوستان قدیمی

به عطرک نسیمی

ندایی ونوایی

با رقص قاصدک ها

 نیامده هنوزم

 مرد دلم هوس کو

اندک اشاره ای باش

اندک جرقه ای باش

هیمه ما که تر نیست

انقدر که صبر کردیم

تا اسب پیشتازی

بهر خدا دراید

شاید که باید ما

عیسی ما دراید

از روم یا به کوفه

ان را دگر ندانم

تنها و یک اشاره

این را فقط خواهم

 هر جا به هر چه هستی

قدری کمی

 ذغالی

گیرا اب ندیده

بر خرمنم بیاور

هوایی اتشم  

باشد که چشم مارا

بار دگر بسوزد

تا گر باز مارا

به جرم میگساری

بار دگر ربودند

این بار این دل ما

هرگز دگر نسوزد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 2:19  توسط فرامرز ارمان | 
 
>